سه شنبه پنجم شهریور 1387
امیدوارم حال همگی شما خوب باشه ، یک مدتی بود که توی این وبلاگ چیزی نمی نوشتم نه به خاطر اینکه زندگی خوبی نداشتم ، نه به خاطر اینکه نمی خواستم مطالب توی وبلاگ و ببینم و به یاد گذشته بیفتم تا مبادا باعث بشه تو زندگیم تاثیر بزاره ، چون هر وقت که دلم گرفته بود و مطالب وب و می خوندم به حال خودم گریه می کردم و این خیلی تاثیر بدی تو روحیه من گذاشته بود ، ..... اما حالا با گذشت چند ماه که یک زندگی جدید با روش جدید و شروع کردم ... خیلی خوشحالم . خدارو صد هزار بار شکر خیلی با شوهرم خوب شدم . الان احساس می کنم که چقدر دوستش دارم و احساس دوست داشتن اونو هم نسبت به خودم فهمیدم . و تصمیمی که به تازگی داریم اینه که ![]()
می خواهیم بچه دار بشیم ، الان که بعد از گذشت چند سال از زندگیمون دوست دارم بچه دار بشم با این تصمیم احساس می کنم که اونو بیشتر دوستش دارم .
امیدوارم خدا به همه زوجهای جوون کمک کنه تا زندگی خوبی داشته باشن . من تازه دارم معنی زندگی مشترک و می فهمم.
امیدوارم همه موفق و موید باشند.
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
با تشکر از همتون که با نظرات قشنگتون منو راهنمایی می کنید . من یک مدتی بود که نمی نوشتم به خاطر اینکه دوست داشتم که فقط نظرات شما رو بخونم ُو بیشتر فکر کنم . و بعضی از نظرات رو تو زندگیم بکار ببرم . همینجا می خواستم از زهرای عزیز تشکر کنم که آدرس وبلاگ منو تو وبلاگش گذاشت و باعث شد من با افراد بیشتری آشنا بشم . می خواستم بگم که ... خدارو شکر یک کم زندگیم بهتر شده . دیگه برای هر دعوایی من ازش معذرت خواهی نمی کنم . احساس می کنم اونم قدر منو بیشتر می دونه . اما بازم احتیاج به راهنمائیهای شما عزیزان دارم .
ممنون از همتون
رمینا ![]()
چهارشنبه هفتم آذر 1386
عاشق همه ناز است و ...
معشوق همه نیاز ....
چهارشنبه هفتم آذر 1386
(داستان زندگی من ...)
درست فکر می کردم دوباره شده بود همون آدم قبل از سربازی اما نمی دونم چرا اینطوری شده ،همش بهانه می گیره ،اصلا دوست نداره با خانواده من معاشرت کنه الان که تقریباً 5 ماهه که از آموزشی برگشته یک روز خوش نداشتیم همش دعوا و قهر و مرافعه ،دیگه بریدم خسته شدم ،نمی دونم چی کار کنم ،خوب اگه من و نمی خواست و فکر میکنه که از من سرتره اصلا چرا با من ازدواج کرده اگه فکر می کنه که خانواده من در شان اون نیستن چرا اصلا از اول اومد سراغ من و این خانواده خلاصه اینکه ازتون می خوام کمکم کنید بهم بگید من چی کار کنم که بیاد به طرف من آخه می دونید حرف اول تو خونه ما حرف مادر و پدرش ،منم هیچ ............
شما بگید چی کار کنم ؟؟؟......
اینارو براتون نوشتم که ازتون کمک بگیرم
شرایط بدی دارم روحیم خیلی بد
چهارشنبه سی ام آبان 1386
داستان زندگی من (۷)
ولی نه آدم نشده بود که هیچ بازم رفت طرف خانوادش. وای خدای من دوباره دعوا و مرافعه و قهر و... دوباره شروع شد ، تازه خیلی هم بی رحم تر از قبل شده بود یک شب رفتیم بیرون مثلا خیر سرمون خرید رفتیم پونک ، اولش که داشتیم از خونه می اومدیم بیرون خوب بود بعد یک چیزی یادش رفته بود برگشت خونه که برداره وقتی برگشت دیدم داره بهونه گیری می کنه گفتم چی شد رفتی خونه توی همین چند دقیقه پرت کردن خلاصه دعوامون شروع شد بعد که دعوامون تموم شد با هم قهر کردیم تو مرکز خرید که بودیم اصلا با هم حرف نمی زدیم تا حدی که از من جلوتر می رفت ساعت تقریبا 10 شب بود داشتیم از مرکز خرید بیرون می اومدیم من خیلی کمرم درد می کرد اون جلوتر از من رفت من یک جایی نشستم تا کمرم یک کم بهتر بشه 10 دقیقه بعد برگشته بود دیده بود من پشت سرش نیستم اومد داد و بیداد و.... منم گفتم حالا که اینطوریه و زودتر از من می ری منم همین الان می رم شهرستان خونمون ، اونم با بیرحمی تموم گفت به جهنم که می ری برو گم شو بعد همونجا ولم کرد رفت
اصلا باورم نمی شد ، آره واقعا ولم کرد و رفت منم کنار خیابون وایسادم نمی دونستم چی کار کنم بعد دیدم موبایلم داره زنگ می زنه خوشحال شدم گفتم خوب الان می گه کجایی بیام دنبالت ولی نه بهم گفت الان بهت بگم اگه الان رفتی دیگه هیچ وقت حق نداری برگردی ...بعد گفت الان کجایی گفتم کنارخیابون وایسادم گفت خاک برسرت همونجا باش اومدم .... بعد اومد دنبالم تو ماشین که نشستیم این قدر فحشم داد که اصلا یادم نمی ره .... ![]()
![]()
خلاصه اصلا کوتاه نمی اومد .. چند روز با هم قهر بودیم .. تا اینکه من رفتم بهش گفتم معذرت می خوام .. بعد از این دیگه عادت کرده بود کوچکترین دعوایی که می کردیم این قدر ادامه می داد که من برم معذرت خواهی کنم ..
خلاصه بازم شده بود همون آدم قبل از سربازی نمی دونم چرا؟
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
داستان زندگی من (۶)
به حدی رسیده بود اختلافمون که دیگه می خواستیم از هم جدا شیم ، گفت می رم سربازی اونجا خوب فکر می کنم بهتره که تو هم فکر کنی ببین میتونی اینطور که من هستم با من زندگی کنی یا نه که اگه نمی تونی .... شد اون روزی که می خواست بره حتی ما اون ساعت آخری هم که می خواست بره دعوا کردیم ، به خاطر اینکه من می خواستم قرآن و بگیرم که از زیرش رد بشه گفت نه نمیخواد مامانم اینکار و می کنم منم با عصابانی شدم گفتم برو به جهنم ... خلاصه وقتی که رفت با هم قهر بودیم ...خلاصه چند روز گذشت بهم زنگ می زد من بهش زنگ میزدم جالب اینجاست که وقتی نبود یک روز مامانش اومد خونه ما حرف از شوهرم شد ، مادرش گفت اگر نمی تونی با این اخلاقیاتش بسازی همین الان که سربازیه برو طلاقت و بگیر
، آخه شما بگید این چه حرفیه که یک زن 60 ساله میزنه عوض اینکه بگه با هم بسازید مشکلتون چیه می گفت اگه می خوای جدا شی الان برو که نیست... نزدیک به 40 روز بود که ندیده بودمش دیگه قرار بود بیاد مرخصی ، اون روزی که قرار بود بیاد گفت من احتمالا 10 شب می رسم خلاصه 10 شد 11 شد نیومد مامانش اینا برقارو خاموش کردن و خوابیدن برای من خیلی جالب بود که اینهمه که سنگ پسرشونو به سینه می زنن حاضر نشدن 2-3 ساعت دیرتر بخوابن ... ساعت یک و نیم نیمه شب بود که زنگ در و زد ، هیچوقت یادم نمی ره خیلی دلم براش تنگ شده بود
رفتم جلوی در قیافش کاملا عوض شده بود حسابشو بکنید 40 روز موهای سر و صورتشو اصلاح نکرده بود لباس سربازی و کلاه سربازی سرش بود و یک کوله پشتی بزرگ سربازی همینکه منو دید بدون اینکه اول اون کوله پشتی سنگینو از پشتش بزاره زمین منو بغل کرد و مدتها من و توی بغلش محکم گرفته بود هیچ حرفی نمی زدیم هردومون هیچی ... فقط تو بغل هم بودیم .....![]()
![]()
بعدش ساعت 2نیمه شب من هنوز شام نخورده بودم با هم شام خوردیم ، برعکس همیشه دوست داشت با من حرف بزنه و...
صبح که شد من فکر می کردم اول صبح می ره خونه مامانش اما این کار و نکرد تقریبا ساعت 10 صبح بود که رفت خونه مامانش و یک ربعه برگشت ... برای من خیلی جای تعجب داشت ... بهش گفت خیلی بهت سخت گذشت ؟ گفت نه تنها دغدغه ای که داشتم تو بودی همش تو فکر تو و این مریضیت بودم بعد گفت وضعیت دیسک کمرت چطوره و .... خلاصه انگار که من براش شده بودم فرشته اصلا باورم نمی شد با خودم گفتم حتما سربازی آدمش کرده ....![]()
۱۰ روز مرخصی بود توی این ده روز حرف حرفه من بود ، از گل نازکتر بهم نمی گفت وای انگار تو آسمونا داشتم پرواز می کردم ... فردای اون روز من و برد شهرستان خونه مامانم اینا وای بیا ببین چه تحویل بازاری بود داشتم شاخ در می آوردم مامانم می گفت توی این مدت اولین بار که میاد خونه ما و اخم نکرده ![]()
چی بگم والا بیچاره ها راست می گفتن شوهر من هر وقت که میرفت اونجا چنان اخمی می کرد که بیا و ببین ... خلاصه ۱۰ روز مرخصی تموم شد و می خواست بره برعکس دفعه قبل که میخواست بره گفتم به برو به جهنم این دفعه جلوی همه گرفتمش تو بغلم و گریه کردم
این دفعه باید ۱۰ روز می موند و می یامد دیگه دوران آموزشی تموم می شد ، تو این مدت که نبود من خیلی سختی کشیدم مریضیم بازم شدت گرفته فشارای عصبی که داشتم باعث می شد دردم بدتر بشه توی این مدت خواهرم ۲ بار هر بار یک هفته شوهرش و ول کرده بود اومده بود پیش من بمونه (خیلی خواهرمو دوستش دارم خیلی مهربونه خیلی . تازه قراره من چند ماه بعد خاله بشم اما بیچاره خواهرم استراحت مطلقه تو خونه خوابیده . من هر وقت که میرم خونه مامانم به اون هم یک سر می زنم اون وقت این شوهر .. و بی انصاف من می گه حالا تا آخر دوران حاملگی خواهرت باید بری بهش سر بزنی منم بهش گفتم خیلی بی انصافی وقتی تو نبودی اون ۲ هفته شوهرش و ول کرده بود اومده بود پیش من با این وضع که من از صبح تا بعدازظهر سر کار بودم اونوقت اون بیچاره تنها خونه می مونید تا شب پیش من بخوابه ![]()
) رفت سربازی ۱۰ روز باقیمانده آموزشی تموم شد و برگشت ، من خیلی خوشحال بودم فکر می کردم مثل دفعه قبل .... فکر می کردم دیگه آدم شده دست از این مامانی بودنش برداشته فکر کردم فهمیده که تو این مدت که نبود همه سختی ها برای من نه برای خانوادش فکر می کردم که فهمیده که من بیشتر از همه به فکرش بودم فکر می کردم فهمیده بابا زنم شریک اصلی زندگیمه .......
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
ببخشید مدتی نمی تونم چیزی بنویسم چون می خوام برم مرخصی البته نه به خاطر مسافرت و... به خاطر اینکه حالم خوب نیست . چون خونه هم اینترنت ندارم .اما در اولین فرصت آپ می کنم و خبرتون می کنم .![]()
به زودی بر می گردم .![]()
یکشنبه بیستم آبان 1386
آخر شب که پدر دست خالی از راه می رسد ...
ما آرام چشمهایمان را می بندیم ...
به گونه ای که مدتهاست در خوابیم ...
لحاف را یواشکی کنار می زنم صدای پچ پچ های مادر را می شنوم که می گوید امروز هم وضع کار خوب نبود و چهره غصه دار پدر را می بینم که سری تکان می دهد ....
وقتی صبح به چین و چروکهای روی صورت و دستهای پینه بسته پدر نگاه می کنم می فهمم که تمام دیروز را زحمت کشیده تا آخر شب با دستی پر به خانه برگردد ... اما...
یکشنبه بیستم آبان 1386
داستان زندگی من (۵)
چند ماه گذشت من همین طور افسرده و عصبی بودم ، تا اینکه تصمیم گرفتم که به کلاسهای ورزشی برم . با این کار خیلی روحیه ام خوب شده بود ، چند تا دوست هم پیدا کرده نزدیک عید بود ، یک مدتی بود که همش احساس می کردم پاهام گز گز می کنه ، همش احساس می کردم که پاهام خواب رفته .مدتی بعد پا درد گرفته بود یک رگ پام از بالا تا پائین کشیده می شد ، کمرم درد می کرد ، نمی تونستم خم و راست بشم .رفتم پیش یک دکتر ارتوپد ...برام عکس MRI نوشت عکس و گرفتم بردم پیش دکتر ، دکتر یک نگاهی کرد و گفت متاسفانه شما دچار بیماری دیسک کمر شدید
، گفت باید هر یک روز درمیون برید فیزیوتراپی و روزی 3 تا کپسول بخورید .......![]()
خلاصه هر یک روز درمیون می رفتم فیزیوتراپی .. تو این مدت شوهرم ...... به جای اینکه به فکر من باشه ..... توی عید بود که مریضی من اوج گرفته بود به طوری که بیشتر از 10 دقیقه نمی تونستم بایستم یا حتی بشینم اون وقت شوهر من پاشو تو یک کفش کرده بود که باید پدرمادرو خواهرای من و یک شب دعوت کنیم ، هر چی بهش گفتم به خدا من نمی تونم حالم خوب نیست خونه زندگیم کثیفه (چون کار خونه هم انجام نمی دادم ، واقعا نمی تونستم ، دکتر خم و راست شدن و هل دادن چیزی ، برداشتن چیزی بیش از 1 کیلو رو ممنوع کرده بود ) خلاصه گوش نکرد که نکرد اونوقت بود که مادر بیچاره من از شهرستان اومد یک روز از صبح تا ظهر خونه زندگیم و تمیز کرد و رفت که شب اونا می خواستن بیان . آره مادر پدر من از صبح تا ظهر مثل کلفت اومدن خونه من و تمیز کردن و حتی برای شام هم نموندن ....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی دلم شکست ، شوهری که حتی تواین شرایط به فکر دور هم بودن خانوادگی خودشون باشه ، پدر و مادر من توی عید هم اومدن تقریبا 3 روز خونه ما موندن از من پرستاری می کردن اینطوری که روز 11 عید اومدن تا صبح سیزدهم رفتن به خاطر اینکه شوهرم چنان اخمی براشون کرده بود چون می خواست با خانوادش بره سیزده بدر و خانواده من مزاحم بودن... اونا هم اینو فهمیده بودن وسایلشون و جمع کردن و صبح سیزده بدر رفتن .................. دلم خیلی شکست ، البته دل شکستن من در برابر اینکه خدای ناکرده خانوادش دچار ناراحتی نشن جزء کارای همیشگی شوهرم بود.. همیشه پیش خانوادش من و ضایع می کرد اگر بحثی پیش می یومد خیلی مستقیم طرف اونا رو پیش من می گرفت .... دیگه از این آدم خسته شده بودم ، اصلا به فکر من نبود ماهها من تنها می رفتم شهرستان خونه مادرم ، نمی دونم چش شده بود ، یا شاید هم از اول سر هوا و هوس عاشقم شده بود ولی آخه بهش نمی خوره چون فوق العاده آدم معتقد و با خدا بود .... خیلی تنها بودم ، هیچ کس و نداشتم پدر و مادر و فامیلم که شهرستان بودن اینجا هم که حتی یک دوست هم نداشتم با این مریضی هم گرفتم تمام دوستانی و که تو کلاس ورزشی پیدا کرده بودم از دست دادم دیگه بریده بودم کارم هر روز شده بود گریه و غصه تا جایی که حتی یک روز یک چاقو براشتم می خواستم رگ دستم و بزنم .... یک ماه بعد هم قرار بود بره آموزشی چون سربازی نرفته بود ، توی این یکماه هر روز دعوا می کردیم سر هر چیز بهونه می گرفت ... به حدی رسید که دیگه قرار شد از هم جدا شیم .............
شنبه نوزدهم آبان 1386
داستان زندگی من (۴)
شب عروسی گذشت ، شد فردای عروسی فردا صبح ساعت 9 که از خواب بیدار شدم دیدم کنارم نیست ... همه جای خونه رو نگاه کردم .. بعد متوجه شدم لباسهاش نیست .. رفته بود سرکار . خشکم زده بود ،حتی یک روز هم نبود که ازدواج کرده بودیم خلاصه شب که شد از سر کار برگشت ، اما از این که یک فرد جدید تو خونش هست اصلا خوشحال نشد…. سه چهار روز بعد بارو بندیل و بستیم که خیر سرمون بریم ماه عسل . رفتیم اما چه رفتنی زهرم شد . برای ماه عسل رفتیم شیراز توی بهترین هتل شیراز 5 روز موندیم . تو این 5 روز یا خواب بود یا تلوزیون نگاه می کرد .. یک شب و هیچوقت یادم نمی ره اینقدر اعصابم از تنهایی خورد شده بود آخه از ساعت 7 شب رفت که بخوابه منم گفتم اشکال نداره ساعت 9 بیدارش می کنم بریم بیرون اما چشمتون روزبد نبینه هرچی رفتم بیرون اومدم تو در اتاق و محکم بستم بیدار نشد که نشد منم رفته بودم تو لابی هتل نشسته بودم گریه می کردم آخه این چه ماه عسلی بود توی این 5 روز فقط یکبار رفتیم حافظیه ، اونم اینقدر دعوا کردیم که نگو می دونید سر چی به خاطر اینکه من گفتم با هم عکس بندازیم می گفت مثلا که چی می خوای بگی ما کجا رفتیم …. اصلا این حرف چه معنی داره …تازه شبهایی هم که با هم می فتیم تو رختخواب بی تفاوت پشتشو به من می کرد و می خوابید
بعد که برگشتیم خونه تقریبا از ۲ روز بعد من رفتم سرکار تا الان ... از خوش شانسی یا بد شانسی محل کار هر دومون یک مسیر بود موقع رفت با هم می رفتیم توی راه مثل اینکه قریبه پیشش نشسته تا مقصد که یک ساعت راه بودیم یک کلمه با من حرف نمی زد یا به بیرون نگاه می کرد یا اینکه به راننده می گفت : می شه صدای رادیو رو بیشتر کنید ... چندوقت گذشت تا اینکه این مسئله باعث دعوامون شد من بهش می گفتم تو چرا یک کلمه حرف نمی زنی مثلا ما زن و شوهریم توی یک روز از صبح ساعت ۶ که از خواب بیدار می شیم تا ۱۲ شب فقط دوساعت تو خونه ای یعنی از ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب اونم که شام می خوریم و می خوابیم حداقل این یک ساعت که بیکاریم با هم صحبت کنیم ...بعد برگشت بهم گفت دهاتی هستی دیگه دهاتی ها زیاد حرف می زنند ... تو دهات شما اینطوریه که از مبدا تا مقصد با هم حرف می زنن و اینارو می گفت و می خندید . در صورتی که اینطوری نیست درسته ما تو شهرستان زندگی می کردیم ولی تو مرکز استان بودیم تازه هم اگر تو دهات هم زندگی می کردم نباید این رفتار و داشته باشه چون اولا از قبل من و دیده بود و دوما مگه تو دهات زندگی کردن چه عیبی داره خلاصه چهار پنج ماه از زندگیمون گذشته بود همش دعوا و مرافعه وقهر و ... خلاصه به حدی رسیده بودیم که دیگه از هم نفرت داشتیم این که می گم نفرت یعنی واقعا نفرت تا حدی که حتی شبا جدا از هم می خوابیدیم . بیشتر هم من می رفتم یک اتاق دیگه می دونید چرا آخه مثلا ما تازه عروس و داماد بودیم شب موقع خواب که می شد پشتش و می کرد به من و می خوابید تازه یک چیز دیگه اینکه می گفت باید پتوهامون جدا باشه چون من نمی تونم باهم زیر یک پتو بخوابیم .. برای من خیلی جالب بود مگه می شه اینطوری اونم ما که تازه ازدواج کردیم ... خلاصه چند ماه گذشت شد تولدش منم برای اینکه پیش خانوادش بهش بها بدم تولد مفصلی براش گرفتم ناهار و کیک و یک کادوی گرون هم براش گرفتم ... اما اصلا ... چند ماه بعد که تولد من بود کادو که نخرید هیچ روز تولد منم یادش رفت
گفت این قرصهای افسردگی شدید
دوستان عزیز ببخشید که نمی تونم زیاد طولانی بنویسم آخه من اینارو تو محل کارم می نویسم بعد بعضی روزا اصلا وقت نمی کنم .. بازم ببخشید و از همتون به خاطر نظراتتون ممنونم در اولین فرصت بقیه داستانم و می نویسم .